جهت اطلاع
خواستم پست بنویسم دیدم آدمش نیستم ! فقط جهت اطلاع میگم اینجا وبسایت نیست بیشتر حکم یه دکوراسیون رو داره ! باور کن !
خواستم پست بنویسم دیدم آدمش نیستم ! فقط جهت اطلاع میگم اینجا وبسایت نیست بیشتر حکم یه دکوراسیون رو داره ! باور کن !

به اوج رسید :

سوت پایان زده شد :







من عاشق این عکس هستم :

و پایان ! خوش آمدید !

با تاخیر :
قهرمانی اسپانیا رو به تمامی فوتبال دوستانی که از زیبایی بازی اسپانیا لذت میبردن و همچنین به همه ی طرفداران این تیم پر ستاره تبریک میگم !
پایان جام جهانی 2010 آفریقای جنوبی !
بر گرفته از وب سایت : گالری عکس های جام جهانی .
میدادن اما خودمونیم ، اسپانیا اصلا با اقتدار به اینجا نرسید به قول معروف با چنگ و دندون به اینجا رسید ! اما حالا هر چی مهم اینکه قراره قهرمان بشه و خوب چه تمام شدن بازی ها!
واقعا امروز اصلا حوصله ی پست گذاشتن رو ندارم ! اینم دینی بود که باید ادا میشد !
اسپانیا قهرمانه !
همون طوری که احتمالا خودتون هنگام بازی پرتغال مقابل کره شمالی شندید ، لطف الهی نصیب این بدبختا شد و اجازه ی یه پخش مسقیم فوتبال داده شد ! که اونم بعد از گل چهارمی که کره خورد قطع شده ! بیچاره این کره ای ها دلم خیلی براشون میسوزه !
اما ....
بالاخره این تیم اسپانیا آبروی ما رو خرید و تو یه بازی برنده شد ! اونم مقابل تیم بزرگی به اسم هندوراس (!) ! که از دست دادن پنالتی توسط ویا چاشنی کار شد !
ولی خداییش موقعیت خیلی داشتن که همه رو خراب کردن (!) !
و طبق معمول همیشگی این جواد خیایبانی با چرت و پرتایی که میگفت اعصاب برای آدم نمیگذاشت ! امیدوارم آنفلونزا بگیره و تا آخر بازیا بر نگرده !
در هر حال پیروزی اسپانیا رو به همه ی طرفداران این تیم تبریک عرض میکنم !
ما آدما چقد کوچیکیم ...................... !

و چگونه خود را بزرگ میکنیم ................... !

و تمام این توانایی این جاست !

به راستی مغز چیست ؟
این همه استعداد و توانایی از کجاست ؟
امروز هم گذشت
بي آنکه بيابم دليلي براي زندگي
بي آنکه بدانم چرا زنده ام
امروز هم گذشت
با تمامي نااميديهايش
با تمامي چراهاي بي دليل
امروز هم گذشت
و من هنوز چيزي از زندگي نميخواهم
و من هنوز چشمانم به در خيره مانده
و من هنوز بوي تعفن نگرفته ام
امروز هم گذشت
مثل ديروز که ناتمام گذشت
مثل فردا که همانند امروز ميگذرد
مثل تمام تاريخ
امروز هم گذشت
با اينکه اميدم بود شايد روزي دگر باشد
با اينکه روز ميلادم بود
امروز هم گذشت...
از:"جسد" بر گرفته از وبلاگ من و هزار های ذهنم !
پ.ن : چند روزی تا میلادم مانده اما شاید ارتباطم قطع شود خواستم که این اینجا باشد !
پ.ن 2 : شعر های اینانا یا متن های ادبیش تماما احساسات خالی نشده ی من هستا !
ما حتی قادریم فولاد را در هم بشکنیم !
قهرمانیمان مبارک !
تا ابد سرخیم !

یه خسته نباشی به همه ی بروبچه های پرسپولیسی ، علی دایی عزیز و همه ی کسانی که خون قرمز در رگ هاشون جاریست !
از جواد خیابانی هم بابت گزارش های افتضاح همیشگیش قدر دانی به عمل می آوریم !
به نظرم واقعا ارزش وقت صرف کردن و خوندن رو داره شاید به خودمون بیایم و درس بگیریم . برای دوستانتان همم تعریف کنید و به خود ببالیم که ایرانی هستیم و خون آریایی در وجودمان هست !
در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند.. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."

آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت: " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."
بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.
آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"
سلام
www.mantanhai.blogfa.com اولین حریم خصوصی من بود . جایی که فقط و فقط مربوط به من می شد . اولین جایی که دیگران بدون اعتراضی به حرفم گوش می دادن و با گاهی با هم دردی ها و نصیحت هاشون به طور عجیبی آرومم می کردن .
اینجا گرد غم پاشیدن ، مثلا همین اسم بندهی حقیر لردلاس (ارباب اندوه ) خوش یه دنیا صحبته ! قاب تیره . نوشته های بی رنگ و خلاصه همه چیز !
همیشه به دیگران طرز استفاده از قانون جذب رو یاد میدم اما خودم هیچ وقت ازش استفاده نمی کنم و گاهی دقیقا برعکس قوانین حاکم بر زندگی عمل میکنم . تازه فهمیدم کجای جادهی زندگی ایستادم !
به این نتیجه رسیدم در زندگی باید خندید و زمان مشکلات از ته دل و با صدای بلند باید خندید . حتی اگر دلیلی برای خندین نداشته باشی . تا کی باید گریه کرد . واقعا تا کی ؟
پستای قدیمی همینجا میمونن تا همیشه ناهمواری های نوجوانی رو به یاد بیارم ! خاطرات شیرینی نیستن اما تلخی ها هم جزئی از زندگی هستن ! و باید قبول کرد .
دنبال یه اسم جدیدم !عزیز میوه ها رو تو ظرف می زاشت و لب حوض می نشست و میوه ها رو تو آب صاف و زلال حوض که ماهی گلی های کوچولو توش شنا می کرد هی می شست و بعد با یه لبخند جلوی ما می زاشت .
عزیز عادت داشت هر روز صبح حیاط و آب پاشی کنه می گفت : این خاکای روی زمین مثل خاکای رو دل آدم می مونه که اگه هر روز اونا رو پاک نکنیم رو هم رو هم جمع می شن و اون وقت از بین بردنشو مشکل میشه .
همه ی این حرفا و این تعریفا کنار و عبادت و نماز عزیز هم کنار .عزیز جون هر روز صبح نمازشو وسط درختا می خوند . بابا هم با یه کم گل و سیمان براش یه جایی زیر سایه ی درختای نارنج درست کرده بود . عزیز هر روز صبح با صدای اذون مسجد محل از خواب بیدار می شد ، لب حوض می رفت و وضو می گرفت سجادشو از تو طاقچه بر می داشت و می رفت وسط درختا و شروع به نماز خوندن می کرد .بعد از نماز قرآن رو باز می کرد و تا طلوع آفتاب قرآن می خوند بعدش سجادشو جمع می کرد آب می زاشت برای چایی و می رفت تو باغچه و شروع به کار می کرد . به گلا و درختا و ماهی ها سلام می داد آفتابه رو آب می کرد و به گلا آب می داد شیلنگ آبو پای درختا می زاشت و به ماهی ها غذا می داد و می رفت و صبحانه می خورد . یادمه اون روزا که هنوز بچه بودم یه روز صبح از خواب بیدار شدم ، وقت اذان بود و عزیز داشت برای نماز خوندن آماده می شد . منم از جام بلند شدم و پشت سر عزیز وسط باغچه رفتم و از دور به نماز خوندن عزیز نگاه می کردم بعد که نمازش تموم شد شروع به قرآن خوندن کرد دیگه طاقت نیاوردم آخه من عزیزو خیلی دوست داشتم و عادت داشتم سرمو رو پاهاش بزارم . عزیز قرآن بست و بوسید دستی تو موهام کشید و گفت : بیدار شدی ؟!خندیدم و گفتم عزیز جون چرا هر روز صبح می یای این جا و نماز می خونی ؟ اصلا چرا نماز می خونی ؟چرا به گلا و ماهی ها سلام می کنی ؟ چرا عزیز ؟
عزیز خندید و گفت : این درختا و این میوه ها ، این گلا و این خونه ، این آسمون و این زمین حتی خود تو همه و همه آفریده های خدا هستید خدایی که خیلی مهربونه خدایی که ما رو خیلی دوست داره من هر رو زصبح با نماز خوندنم با آب دادن به گلا و درختا با سلام دادن به ماهی ها ازش تشکر می کنم . پرسیدم : عزیز این خدایی که می گی کجاست چرا ما نمی بینیمش ؟ عزیز گفت شاید خود خودا رو نبینیم اما نشانه های وجود خدا همه جا هست . تو این درختا ، تو این گلا . همه جا . خدا این جاست خدا اون جاست خدا به ما خیلی نزدیکه ، خدا این جاست تو دلت ،تو وجودت ، تو قلبت . خدا حس کردنیه اگر حسش کنی یعنی پیداشت کردی !!!!
از اون سالا خیلی می گذره ، من بزرگ شدم ، حیاط خونه دیگه اون صفای قدیم رو نداره ، باغچه ها از گل خالی ان ، درختا بگی نگی خشک شدن . آب حوض خالیه خالیه رو زمین پر از خاکه از همه مهم تر دیگه عزیزی هم نیست . عزیز سال هاست که از پیشمون رفته . هیچ چیز این خونه مثل قدیم نیست حتی ساختمونش . قدیمی تر و خراب تر از قبل شده همه چیز عوض شده اما یه چیز هنوز مثل قبله . یه حس یه حس عجیب یه حس زیبا . نمی دونم چرا وقتی دستم به قلبم نزدیک تر می شه ، حسه قوی تر می شه ؟! مطمئنم این همون حسیه که عزیز می گفت . حس وجود خدا . حتی حالا که عزیز نیست و این خونه اون خونه ی قدیمی نیست هنوز این حسه وجود داره .حالا می فهمم که وجود خود عزیز یه نشانه ی بزرگ از وجود خدا بود . بنده ای که با تمام وجود خدا رو حس می کرد . خدا همون خدایی که در این نزدیکی است . حتی حالا که عزیز نیست .
سلام
مجبور شدم این پستو بزارم آخه چاره ی دیگه ای نبود .
باران جان من آدرس وبت رو ندارم ! خیلی وقته که میخوام بیام پیشت اما آدرست نیست !
بچه ها اگر کسی آدرس باران رو داره برام بفرسته !
فقط خدا کنه این پستو ببینی !
پروردگارا به من رحم کن ! باران به چه زبونی بگم . آدرستو ندارم ؟؟؟؟ دیگه داره اشکم در میاد . به خدا به پیر و یغمبر اون آدرسی که میزاری اشتباهه ! من چیکار کنم ! فقط یه بار دیگه بیا !!!
هر سال با آغاز زمستان بچه ها بی صبرانه در انتظار بارش برف هستن و با بارش اولین برف هیاهوی عجیبی در بین مردم دیده می شوم . من نیز جز کوچکی از شادی زمستانی بودم .
روزی در پی یافتن ترکه ای چوبین برای دستان آدم برفی ام ، از تپه ای در همان نزدیکی بالا رفتم . با چشمانی جست و جو گر به پایین خیره شده بودم . دور از شادی بچه ها در میان دل پاک زمین سایه ای تیره از جنس غم نمایان شده بود . رد پاهای سایه را دنبال کردم . کیلومتر ها دور تر پیکر غم گرفته ی زنی قرار داشت که با چشمانی خیس امیدوارانه اطراف را نظاره می کرد . جذبه ی نگاهش مرا به سمت او کشید . با قدم هایی بلند دوان دوان به سمتش رفتم . با بی توجه ای به همه چیز پیش می رفت . خنده های بچه ها درون سرش سنگینی می کردند . بغضش شکست ، آهی کشید و گریست . با گریه ی او برف دوباره باریدن گرفت . با هر آه او فلک می لرزید و اشک می ریخت .
او زنی بود که از دیاری دیگر آمده بود و سال ها پیش فرزندش را در جهان امروزی گم کرده بود . هر سال به یادواره ی فرزندش روحش دوباره به این دیار می آمد تا شاید نشانی از فرزند یابد . با ورود او به این دنیا زمین به احترام اشک و ناله ی او می خشکید ، آسمان به عشق او می گریست و او هر سال خسته تر باز می گشت .
حالا با او چند قدم بیشتر فاصله ندارم . می ایستم ، او نیز ایستاده است ، بر می گردد ، اشکهایش خشک شده اند ، در چشمانش برق عجیبی است . لبخند می زند ، من نیز می خندم . بلند و بلند تر . باد می وزد و مسافر زمستان به گیسوان او چنگ می اندازد ، آرام آرام دور می شود ، برایش دست تکان می دهم . هد هد بازگشته ، بهار در راه است !

این روزا همش هوا ابریه . گاهی نم نمک بارون زمین رو خیس می کنه ! صبحای زود وقتی که منتظر سرویس هستم بیشتر وقتا به آسمون نگاهر می کنم کلاغای مهاجرو می بینم که با بال و پراشون تو آسمون کلی اوج می گیرن . خوش به حالشون خوش به حال شما خودش به حالتون چون دو تا بال دارین براین بای پریدن برای رسیدن !
دوست دارم وقتایی کا بارون میاد و هوا ابریه یه بارونی به رنگ خورشید بپوشم پوتینی از جنس بالهاتون به پا کنم و زیر بارون تک و تنها تو خیابونا را بیفتم بین مردم برم . از این طرف به اون طرف وقتی ام که از مردم و دور و برم خسته شدم بال بزنم و پرواز کنم تا اوج بی نهایت برم . اما حیف آخه بال ندارم !
اما شما ها که دارید ؟! کمکم کنید پشت سرتون بشینم و باهاتون تا اوج برم بالای بالا بالا تر از هر بالایی . وقتی به آخر خط رسید تو ایستگاه آخر من پیاده می شم . آخه قرار دارم ! خدا خودش گفت اگر تا اونجا بیای بهت دو تا بال می دم برای پریدن . حالا چی می گید کمکم می کنید ؟
پ.ن : این یکی از تکالیف کلاس ادبیم بود . استادم خاصته بود با دو تا لک لک روی چراغ خوابم حرف بزنم !

چاله های تاریک را پر از آب و مهتاب کرد . تا شاید روشنایی آب و نور خیره ککندهی مهتاب تاریکی و اندوه دلش را فراری دهد . سایه های تاریکی کوچه با فریاد هایی از سر ترس و نومیدی از روشنایی فاصله می گرفتند . کوچه ها طولانی ، خسته کننده و بی پایان بودند و این تازه اول راه بود . از نگاه کردن به تنها چراغ آسمان خسته شده بود . این تک چراغ آسمان همانند او تنها بود .
از بچکی عاشق داستان ماه پیشانی بود ، آرزو می کرد ماهی برای خودش داشته باشد درست مثل دختر ماه پیشانی شاید اینگونه دیگر تنها نبود . اینگونه حداقل هم صبحتی از جنس سکوت شب داشت .
از اینکه می دید مردم با بی تفاوتی به آسمان نگاه می اندازند و حتی گاهی آسمان را فراموش می کنند دلش به شدت می لرزید اینگونه بود که زمین را پر از آب و مهتاب کرد . شاید اینگونه مردم به یاد می آوردند آسمانی نیز هست و چقدر زیبا بود اگر آسمان پر فانوس بود . ماه به تنهایی در آسمان زیباست اما دلها اگر یک رنگ و یک جا نباشند همواره ترسناکترین منظره را در صفحه ی زندگی نمایان می سازند .
آب و مهتاب تاریکی و روشنایی همه بهانه هایی بیش نیستند او به خوبی می دانست آسمان فقط جا برای یک تک فانوس را دارد . اما ای کاش ماه نمی درخشید . نور ماهتاب مانع دیدن دلهای گره خوردهی ستارگان می شد !
سر در سایت nigh skin نوشته بود : برای تازه شدن دیر نیست . و چه زیبا گفته شده .
شاید این قالب جدید باعث تغییر درونی من نیز بشود . از تاریکی به سوی روشناییی با قدمهای شمرده و آرام . از اون همه تیرگی وب خسته شده بودم .
پ.ن : اگر بدا حوصلم شد یه پست در مورد قالب جدید می نویسم . الان بدجور مریضم !
پ.ن 2 : روز دختر مبارک !
کوتاه مختصر می پرسم !
اگر بخوایین به کسی که اراده کرده که یه کاری رو انجام بده حرفی بزنید و کمکش کنید تا بتونه تا پایان راه سرحال و پا پرجا بمونه چی می گید ؟
با چه حرفی بهش کمک می کنید ؟ چه امیدی بهش می دید ؟
من کوتاه پرسیدم اما دوست دارم جوابای شما طولانی باشه !

در جست و جوی رنگ های خدایی هستم . خسته شدم از بس با مدادرنگی هایم خدا را رنگ زدم .هیچ کدام رنگ او نیست . این رنگها باید عظیم تر از آن باشند که بتوان آنها را در قابت چند مداد رنگی کشید .
آبی ، آب ، آسمان ، دریا ، رود همگی آبی هستن مگر چیزی عظیم تر از آسمان وجود دارد ؟ پس آبی رنگ خداست ؟!
اما گویند یاد خدا استواری هدیه می دهد شاید رنگ خدایی قهوه ایست ؟! مانند کوه استوار ؟!
یا شاید سبز مانند سرو ؟!
گویند ذکر خدا آرامش است پس سیاهی مانند شب رنگ خداست ؟!
گویند خدا بی نیاز است . پس از هر رنگی نیز بی نیاز . شاید او مانند رنگین کمان هفت رنگ است ؟؟؟
شاید به سفیدی بال کبوتران یا شاید به رنگارنگی بال شاپرکان است ؟!
دانستم خدا یا خط خطی ایست یا توپ توپی است . اما نمی دانم ..... برعکس تازه دانستم خداوند بی رنگ است . او زیبا ترین رنگ را دارد ، او به رنگ دل است !
دم در خونه نشسته بودم . دستم زیر چونه بود . یه کرسی زیر پام .چشم انتظار اومدن خالم .
خواهرمم مثل من منتظر بود . با این تفاوت که اون وسط کوچه ایستاده بود و دستاشو تو هم گره کرده بود و داشت دعا می کرد تا خالم زودتر بیاد .
کوچه های محله ی ما بن بست نیستن .عرض زیادیم دارن به همین خاطر باد به راحتی می وزه ، برگها رو جابه جا می کنه و گاهی وقتا هم با خودش چند تا قاصدک می یاره . خواهرم یه قاصدک می بینه جلوش می ایسته و می گیرتش . این حرکتش منو برد به دوران کودکیم .
5-6 ساله بودم فقط اجازه داشتم از ساعت 7 تا وقتی که اذان میگن تو کوچه باشم . دوستای زیادی نداشتم . اون چنتایی که بودن یا دوچرخه نداشتن یا اجازهی دوچرخه سواری کردن نداشتن .منم از سر تنهایی و بی کاری دنبال قاصدکا می کردم .می بینید من از همون اولش تنها بودم . حتی گاهی وقتا به خاطر تنهایی یواشکی گریه هم می کردم . همشونو تو یه کسه زیر تختم می زاشتم . زیر درخت انگور خونمون پر قاصدک بود . وقتی قاصدکا زیاد می شدن همشونو آزاد می کردم و بهشون می گفتم برید پیش خدا سلا منو هم بهش برسونید و بگید خیلی دوستش دارم .
قاصدک ، خیلی وقت بود که بهش فکر نکرده بودم . هر سال هزاران هزار قاصدک از کنار پاهام می گذرن و من با بی تفاوتی بهشون نگاه می کنم اما نمی بینمشون و بیش از پیش دوستای تنهایی کوچیکیمو فراموش می کنم.
از نوشته های خودمه 88/5/29 نوشتمش چیز خوبی از آب در نیومد اخه اون موقع اصلا حال و حوصله ی نوشتن نداشتم اما چون می گن احساسات منفی مثل تنهایی رو می شه از طریق نوشتن دفع کرد احساساتمو با کلمات بیان کردم به امید اینکه کمی آرام بشم .
آسمان ، ابری ، دل شکسته ، غمگین ، در حال باریدن . گاهی ناله هایی از ته دل با اشکهایی فراوان ، گاهی بغض و چند قطره گریه .
در زیر این گنبد خاکستری رنگ گوشه ی پارک زنی ساه پوش گوشه ینیمکت قرمز رنگ پارک نشسته است . تسبیح سبز بزرگی دارد . مهر ها تند تند در میان انگشتانش به حرکت در می آیند . بی توجه به همه به نقطه ای نا معلوم خیره شده . نمی دانم چشمانش در جست و جوی کیست آنها را در زیر عینک آفتابی بزرگی مخفی کرده بود . اا حتی این عینک هم نتوانسته بود از اندوه چهره اش بکاهد . کم کم توجه اش به کودکان جلب میشود که در حال بازی کردن هستن و باتمام وجود از خوشی خنده سر داده اند . سر به سویشان خم می کند ، دانه های تسبیح تند تر حرکت می کنند لبخندی غمگین و سرد برلبانشان نقش بسته . اندکی درنگ نگاه . نیم نگاهی به آسمان به حرکت در می آید . اندکی در پارک قدم می زند ، به گوشه ی دیگر می رود . به درختی تکیه می زند . آسمان هنوز هم غمگین است و آرام می بارد . این بار عینکش را از چهره بر می دارد . خیس خیس است رست مثل چمن های پارک . اشک هایش را پاک می کرده به اطراف نگاهی انداخته خیره به کودکان می شود . کمی آرام تر گریه می کند . نگاهیمان در همدیگر گره می خورد ، لبخند تلخی هدیه اش می کنم ، اما او نمی پذیرد . با سرعت چشم هایش را می پوشاند . دستی به درخت می کشد و بر می خیزد آرام و موقرانه با قدم هایی کوتاه به سمت در پارک حرکت می کند . دور می شود آ رام آرام .
اکنون اونیست که ببارد ، اما آسمان هنوز می بارد !
از نوشته های خودمه !!!
شما چه فکر می کنید ؟ او از چه می نالید ؟!
عزیز میوه ها رو تو ظرف می زاشت و لب حوض می نشست و میوه ها رو تو آب صاف و زلال حوض که ماهی گلی های کوچولو توش شنا می کرد هی می شست و بعد با یه لبخند جلوی ما می زاشت .
عزیز عادت داشت هر روز صبح حیاط و آب پاشی کنه می گفت : این خاکای روی زمین مثل خاکای رو دل آدم می مونه که اگه هر روز اونا رو پاک نکنیم رو هم رو هم جمع می شن و اون وقت از بین بردنشو مشکل میشه .
همه ی این حرفا و این تعریفا کنار و عبادت و نماز عزیز هم کنار .عزیز جون هر روز صبح نمازشو وسط درختا می خوند . بابا هم با یه کم گل و سیمان براش یه جایی زیر سایه ی درختای نارنج درست کرده بود . عزیز هر روز صبح با صدای اذون مسجد محل از خواب بیدار می شد ، لب حوض می رفت و وضو می گرفت سجادشو از تو طاقچه بر می داشت و می رفت وسط درختا و شروع به نماز خوندن می کرد .بعد از نماز قرآن رو باز می کرد و تا طلوع آفتاب قرآن می خوند بعدش سجادشو جمع می کرد آب می زاشت برای چایی و می رفت تو باغچه و شروع به کار می کرد . به گلا و درختا و ماهی ها سلام می داد آفتابه رو آب می کرد و به گلا آب می داد شیلنگ آبو پای درختا می زاشت و به ماهی ها غذا می داد و می رفت و صبحانه می خورد . یادمه اون روزا که هنوز بچه بودم یه روز صبح از خواب بیدار شدم ، وقت اذان بود و عزیز داشت برای نماز خوندن آماده می شد . منم از جام بلند شدم و پشت سر عزیز وسط باغچه رفتم و از دور به نماز خوندن عزیز نگاه می کردم بعد که نمازش تموم شروع به قرآن خوندن کرد دیگه طاقت نیاوردم آخه من عزیزو خیلی دوست داشتم و عادت داشتم سرمو رو پاهاش بزارم . عزیز قرآن بست و بوسید دستی تو موهام کشید و گفت : بیدار شدی ؟!خندیدم و گفتم عزیز جون چرا هر روز صبح می یای این جا و نماز می خونی ؟ اصلا چرا نماز می خونی ؟چرا به گلا و ماهی ها سلام می کنی ؟ چرا عزیز ؟
عزیز خندید و گفت : این درختا و این میوه ها ، این گلا و این خونه ، این آسمون و این زمین حتی خود تو همه و همه آفریده های خدا هستید خدایی که خیلی مهربونه خدایی که ما رو خیلی دوست داره من هر رو زصبح با نماز خوندنم با آب دادن به گلا و درختا با سلام دادن به ماهی ها ازش تشکر می کنم . پرسیدم : عزیز این خدایی که می گی کجات چرا ما نمی بینیمش ؟ عزیز گفت شاید خود خودا رو نبینیم اما نشانه های وجود خدا همه جا هست . تو این درختا ، تو این گلا . همه جا . خدا این جاست خدا اون جاست خدا به ما خیلی نزدیکه ، خدا این جاست تو دلت ،تو وجودت ، تو قلبت . خدا حس کردنیه اگر حسش کنی یعنی پیداشت کردی !!!!
از اون سالا خیلی می گذره ، من بزرگ شدم ، حیاط خونه دیگه اون صفای قدیم رو نداره ، باغچه ها از گل خالی ان ، درختا بگی نگی خشک شدن . آب حوض خالیه خالیه رو زمین پر از خاکه از همه مهم تر دیگه عزیزی هم نیست . عزیز سال هاست که از پیشمون رفته . هیچ چیز این خونه مثل قدیم نیست حتی ساختمونش . قدیمی تر و خراب تر از قبل شده همه چیز عوض شده اما یه چیز هنوز مثل قبله . یه حس یه حس عجیب یه حس زیبا . نمی دونم چرا وقتی دستم به قلبم نزدیک تر می شه ، حسه قوی تر می شه ؟! مطمئنم این همون حسیه که عزیز می گفت . حس وجود خدا . حتی حالا که عزیز نیست و این خونه اون خونه ی قدیمی نیست هنوز این حسه وجود داره .حالا می فهمم که وجود خود عزیز یه نشانه ی بزرگ از وجود خدا بود . بنده ای که با تمام وجود خدا رو حس می کرد . خدا همون خدایی که در این نزدیکی است . حتی حالا که عزیز نیست .
این نوشته رو در تابستان 1387 برای مسابقه ی و خدایی که در این نزدیکی است مربوط به آفرینش ها ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نوشتم . که جز نوشته های ممتاز شناخته شد . این یکی از نوشته هایی هست که خودم خیلی دوستش دارم . حالا نظر شما چیه ؟
کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش . کودک پرسید :ببخشید خانم شما خدا هستید ؟! زن لبخند زد و پاسخ داد :نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم . کودک گفت :می دانستم با او نسبت دارید !!!
سلام :
دیدم این متن زیبا و پر معنایی هست گفتم شاید به درد شما هم بخوره .
يك دوست معمولي هيچگاه نمي تواند
گريه تو را ببيند.
يك دوست واقعي شانه هايش از گريه هاي تو تر مي شود.
يك دوست معمولي يك جعبه شكلات براي مهماني تو مي آورد.
يك دوست واقعي زودتر به كمك تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز كردن مي ماند.
يك دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت مي شود.
يك دوست واقعي مي پرسد چرا نتونستي زودتر تماس بگيري؟
يك دوست معمولي دوست دارد به مشكلات تو گوش دهد.
يك دوست واقعي سعي در حل آنها مي كند.
يك دوست معمولي مانند يك مهمان عمل مي كند و منتظر مي شود از او پذيرايي شود .
يك دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي مي كند.
يك دوست معمولي مي پندارد كه دوستي شما بعد از يك مرافعه تمام مي شود.
يك دوست واقعي مي داند كه بعد از يك مرافعه دوستي شما محكم تر مي شود.
امروز صبح با طلوع دوباره خورشید از خواب بیدار شدم . خانه غرق سکوت بود . سکوتی غمگین ، سکوتی که از اندوه حکایت می کرد . بلند شدم با قدم هایی کوتاه و شمرده به سمت اتاقش حرکت کردم . صدای قدم هایم در سکوت راهرو می پیچید ، به در اتاق رسیدم در را باز کرده وارد اتاق شدم . همان گونه ، درست مثل روزهای گذشته بر روی تختش خوابیده بود نمی دانم چرا وقتی به او نگاه می کردم از اندوه دلم کاسته می شد . به کنار تختش رفتم دستانم را بر روی دستانش گذاشتم و صدا زدم : مادر !
چشم هایش را گشود با مهربانی نگاهی به من کرد .به او کمک کردم تا بنشیند روسری سیاهی بر سر داشت که نقش گل های سرخ بر روی آن حک شده بود . همه چیز آن اتاق غمگین بود حتی گل های سرخ روی روسری
چشمانم از اشک لبریز شد . رویم را از رویش بر گرداندم تا اشکهایم را نبیند . چه اتفاقی افتاده بود چرا آن چهره ی زیبای مهربان می بایست جای خود را به چروک های پیری دهد ؟
تماس دست های سردش را با دستانم احساس کردم به او نگاهی کردم لبخند می زد لبخندش همه چیز را عوض کرد . اتاق لبریز از محبت شد . دستانم گرم چهره ام خندان و وجودم لبریز از عشق
حتی گل های روی روسری هم می خندیدند .
از نوشته های خودمه دی ماه 1387
از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست ، تو باید از آنها دست بکشی.
از خدا خواستم شکیبایی ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکیبایی زاده رنج و سختی است.
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را
فراچنگ آوری.
از خدا خواستم تا از رنجهایم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی تو را از دنیا دور و دورتر، و به من نزدیک و
نزدیکتر می کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،
خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من
تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی.
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت
می آفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه!
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به
کف آری.
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.

سلام :
اول از همه ممنون از نظراتون
امروز می خوام توضیح بدم که این عکسه چیه یا بهتر بگم کیه !!!
این عکس یکی از شخصیت های کتاب نبرد با شیاطینه به اسم لرد لاس !!!
لرد لاس یه ارباب شیطانی هست که از اندوه انسان ها تغذیه می کنه به همین دلیل اندوهناک ترین صدا ، غمگین ترین چهره و ملتمسانه ترین چشم هارو داره و در قسمتی که باید قلبش باشه مار های کوچکی زندگی میکن . به همین دلیله که من عاشقشم .
اما هدف من از گذاشتن این عکس :
من عاشق رشته روانشناسی شاخه های روانشناسی درون ، ذهن ، و ماورالطبیعه هستم .
من برای تحقیق درباره ی یکی از فرضیه های روانشناسی ذهن این عکسو قرار دادم تا ببینم چه نظری دارید یا بهتر بگم با چه دیدی به دنیا نگاه می کنید !
این عکسو گذاشتم چون در موردش چیزی نمیدونستید ، چون شکل عجیبی بود و شایدم نو !!!
مهرگان عزیز : به سیگار اشاره کرد شاید چون این اواخر زیاد بهش فکر می کرده و در آخرین گفتگومون ازش اسم بردیم . ( البته مطمئن نیستم این نظر قطعیش باشه . چون فکر می کنم آدم دقیقی باشه )
اینانا عزیز : خوب دقت کرد و در واقع اندوه لردلاس رو فهمید . به دلیل اینکه فکر و ذکرش تنهایی و اندوهه (درست مثل من )
نازی جون : همیشه تو مدسه ، مسجد ، خونه و... هر جایی که فکرشو بکنید حتی در تبلیغات کنار سایتا در مورد قیامت و چهرهی افراد بد کار چیز هایی گفته می شه مثل آدم قیافه اش ترسناک میشه مثل بدبختا رفتار می کنه و از این چیزا ! نازی جونم احتمالا از این حرفا زیاد شنیدن یا زیاد بهش فکر می کنن به همین دلیلم همچین نظری داشتن !
در ضمن باید بگم این نظریاتی که من دادم فقط در حد چند تا نظریه خیلی خیلی ساده است .
پس خیلی جدی نگیریدش !
موفق باشید !
امروز یه عکس قرار دادم . می خوام بدونم نظر شما دربارش چیه ؟
